نظریه رشد شناختی پیاژه پیاژه از آن جهت کودکان را مورد مطالعه قرار داده است که از طریق جمع آوری اطلاعاتی درباره رفتارها واندیشه های آنان به شناسایی اعمال و افکار کودکان و بزرگسالان هر دو نائل آید .در واقع هدف اصلی پژوهشهای پیاژه معرفت شناسی یا دانش شناسی بوده است که بدین منظور روانشناسی ژنتیک را به عنوان وسیله  انتخاب کرده تا منشا و تکامل دانش را در نزد نوع بشر بررسی کند. فرضیه پیاژه آن است که اگر بفهمد که چگونه دانش (در نزد کودکان) ساخته می شود آن گاه خواهد فهمید که دانش چیست. زیرا ساختمان دانش ماهیت دانش را نشان می دهد درست همانطور که ساختمان یک صندلی موادی را که صندلی از آن ساخته شده است نشان می دهد. بنابراین هدف روان شناسی ژنتیک پیاژه مطالعه نحوه ایجادو تکامل فعالیتهای شناختی انسان از روزهای نخست کودکی تا بزگسالی است .

  نظریه پیاژه , معطوف به نقش عوامل زیستی در تحول شناختی کودک است . ولی نحوه ی سازگاری و سازماندهی فرایند های هوشی تابع دو عامل محیط وپیشینه ی یادگیری فرد است, اما درمقابل , گرایش به سازماندهی فرایند های هوشی و برقراری سازگاری های ویژه با محیط را به ارث می برد  به بیان دیگر, پیاژه به بلوغ زیستی فرد در طول زمان اشاره دارد تا به وراثت در تحول شناختی . با همه ی اهمیتی که پیاژه برای بلوغ زیستی قائل است , توانایی های شناختی کودک , حاصل تعامل او با محیط است. پیاژه به درک چگونگی فعالیت ذهن علاقه مند است و می خواهد بداند که فرد در تقابل با جهان پیرامون خویش چگونه عمل می کند.

از نظر پیاژه, رشد آدمی از ابتدای تولد تا بزرگسالی دو جریان موازی است که بر یکدیگر تاثیر متقابل دارد این دو جریان عبارتند از :

از خود به درآمدن ( جدایی از خود محوری ) 

سازگاری با واقعیت وجستجوی تعادل

پیاژه معتقد است زند گی , تعامل خلاقی است که بدون وقفه بین موجود زنده و محیط زندگی او جریان می یابد. این تعامل خلاق به دو صورت متفاوت اما مکمل یکدیگر انجام می گیرد. یکی , بیرونی است که سازگاری نام دارد ودیگری , درونی است که سازمان نامیده شده است .

تعامل موجود زنده با محیط به دو صورت :

1-برونی: سازگاری

  2-درونی: سازمان  دیده می شود.

سازگاری ,  جنبه برخورد و سازش با محیط را در تعامل بین فرد ومحیط نشان می دهد .وقتی کودک می آموزد با محیط خود به طور موثر مقابله کند , گویند وی با محیط به سازگاری می پردازد . فرایند سازگاری به دو صورت جذب وتطابق یا انطباق انجام می گیرد .

جذب: مستلزم بروز پاسخی است که از پیش کسب شده . مثلا وقتی کودک پستانکی را می مکد آنرا به فعالیت مکید ن که از قبل می دانسته است جذب می کند . یا وقتی عروسکی کاغذی را در دهان می گذارد و می جود آنرا به فعالیت جویدن جذ ب می کند . جذب وقتی صورت می گیرد که کودک چیزی را از محیط بگیرد وآن را جزیی از خود سازد . از دیدگاه پیاژه جذب وقتی صورت می گیرد که شخصی مطلب تازه ای را بر حسب مطالب آشنا ببیند.یعنی در موقعیتی تازه ، رفتاری را انجام دهد که  در موقعیت های گذشته انجام می داده است. مثلا کودکی که تا به حال هواپیما ندیده است آنرا یک پرنده سفید وبزرگ می نامد. کودک در جذب جنبه های واقعیت بیرونی را در ساخته های شناختی خود جذب میکند. مجموعه فرایند تغییردادن ادراکات جدید ، برای همخوان کردن آنها با ساخت شناختی فعلی جذب نامیده می شود.

انطباق :  وقتی که رفتار فعلی شخص برای مقابله با محیط کفاف نمی کند و نیاز به تغییر رفتار دارد ، از انطباق استفاده می کند. در انطباق ، فرد ساخته های شناختی خود را برای مقابله با فشارهای محیط تغییر می دهد . به عبارت دیگر انطباق ، فرایند تغییر دادن ساخته های شناختی برای همخوان کردن آنها با ادراکات جدید است. مثلا کودکی که به مکیدن پستانکی کوچک و گرد عادت کرده است، برای مکیدن پستانکی با شکل متفاوت ، مثلا بلندتر از پستانک قبلی، لازم است هنگام مکیدن لبهای خود را ، بر خلاف عادت معمول ، تغییر دهد دراین صورت گویند کودک رفتار خود را با شکل و وضع پستانک جدید تطبیق داده است . پیاژه معتقد است ، تقلید خالص ترین نوع انطباق است و آنرا تغییر رفتار بنا به خواست محیط می داند. تعادل جویی نیروی محرکه رشد است و ابزار آن درون سازی و برون سازی است (جذب وانطباق ) می باشد . تعادل جویی منجر به سازگاری با واقعیت یا از خود به درآیی شناختی ( رهایی از خودمحوری ) می شود. منظور از خود محوری عدم توانایی ادراک دیدگاه دیگران است . بعنوان مثال کودک چهار ساله با دیدن کتابی که روی جلد آن تصویر وجود دارد جلد وپشت کتاب سفید و خالی از تصویر است اگر تصویررا  به سمت کودک گرفته و ازاو بپرسیم چه می بیند ، تصویر را که می بیند توصیف می کند واگر از او پرسیده شود من چه می بینم ؟ بدون توجه به دیدگاه شخص مقابل که پشت کتاب را می بیند اظهار می دارد شما هم همین تصویر را می بینید. در اینجا کودک توانایی درک دیدگاه دیگران را ندارد. به این پدیده خود محوری شناختی در دوره پیش عملیاتی ، می گویند.

طرح یا طرحواره رفتاری (SCHEMA ) :

چهارچوب شناختی کودک که به کمک آن می تواند آگاهی های خود را درباره اشیا وامور گوناگون دنیای اطراف خود سازماندهی کند . طرحواره ها را می توان ساختهای شناختی کودک دانست . طرحواره یک الگوی رفتاری دارای نظم و هماهنگ است . مثل طرحواره مکیدن و دیدن.

ساخت شناختی

مجموعه ای از طرح های ذهنی که با یکدیگر ارتباط دارند و به صورت واحدی درآمده اند . که ساخت های شناختی مکانیزم های تازه ای هستند که از تغییر یافتن واکنشهای ارثی نوزاد از طریق تجارب بدست می آیند.

عملیات از نظر پیاژه

ساخت های شناختی دوره های بالاتر را عملیات می نامند. عملیات مجموعه هماهنگی است که بیشتر جنبه ذهنی دارد. پیاژه معتقد است ما اعمال درونی شده را عملیات می نامیم. اعمالی که نه بر روی مواد محسوس بلکه از درون و به صورت نمادی انجام می گیرد پیاژه ، مفهوم عملیات را برای توضیح چگونگی اکتساب نگهداری ذهنی به کار میبرد وآنرا « درونی شدن کنشی که ساخت ذهنی را تغییر میدهد » ، تعریف می کند . مهمترین مشخصه عملیات ، برگشت پذیری آن است. یعنی آگاهی به این که وضع فعلی می تواند به اصل خود بازگشت یا برگشت داده می شود. بعنوان مثال در مورد آزمایش لوله ها ( دو لوله آزمایش حاوی مایع که یکی پهن و کم ارتفاع و دیگری بلند و باریک است و کودک باید تشخیص دهد که مایع داخل لوله ها به یک اندازه است علی رغم تفاوت ظاهری در قرار گرفتن مایع ها در دو لوله ) مایع داخل کنش درونی شده باعث میشود کودک ، بتواند در ذهن خود آب ریخته شده در یک لوله را به یک لوله دیگر بر گرداند . در حالیکه لوله ها بدون تغییر در مقابل او   قرا ر گرفته اند ولی مدتی قبل کودک در مرحله پیش عملیاتی قرار داشت و نمی توانست تعدیل هایی نظیر برگشت دادن را انجام دهد . (بیلر 1974 نقل از کدیور 1382 ). 

مراحل تحول شناختی و عملیات از دیدگاه پیاژه

پیاژه ، فرایند های شناختی از بازتابهای اولیه نوزاد تا تفکر انتزاعی را در  چهار مرحله بررسی می کند. 1)دوره حسی و حرکتی  2) دوره پیش عملیاتی 3) دوره عملیات عینی - 4) دوره تفکر انتزاعی به نظر پیاژه رشد شناخت آدمی ، در جریان مراحل بوجود می آید که از نظر کمی و کیفی با یکدیگر متفاوتند . هر یک از مراحل رشد شناختی ، ساخت و عملکرد ویژه خود را دارد و یکی بر دیگری بنا می شود . یعنی هر ساخت در عین حال که به حصول یک مرحله تحقق می بخشد ، نقطه آ غاز مرحله بعدی نیز هست هر کدام از مراحل با نظم مشخص و در زمانی نسبتا معین ظاهر می شود . نظم موجود در پیشرفت مراحل پایدار و ثابت و در همه افراد همانند است ولی هر فرد ضمن پیروی از طرحهای عمومی رشد شناختی ، ویژگی های رشدی خاص خود را دارد .

ویژگی های اساسی مراحل رشد از نظر پیاژه

مراحل رشد شناختی

نظریه ی پیازه یک نظریه ی مرحله ای است بر اساس نظریه ی او ، مراحل رشد شناختی عبارتند از مرحله حسی –حرکتی ، پیش عملیاتی ، عملیات عینی و عملیات صوری . پیاژه معتقد بود این مراحل توالی ثابتی دارند به این معنا که افراد در هر کشور و فرهنگی به ترتیب یکسانی از این مراحل را می گذرند. دامنه ی سنی مطرح شده از سوی پیاژه ، تقریبی است ،برخی کودکان ممکن است مرحله ای را زودتر یا دیرتر طی کنند.به نظر پیاژه رشد شناختی آدمی در جریان مراحلی به وجود می آید که از نظر کیفی و کمّی با یکدیگر متفاوتند  مراحل پیاپی هستند ولی لازم نیست که کودکان حتماً یک مرحله را قبل از ورود به مرحله ای دیگر به اتمام برسانند برای مثال ، کودکی که در مرحله ی تفکر پیش عملیاتی است ممکن است برخی از اعمال مختص به هردو مرحله ی حسی –حرکتی و عملیات عینی را نیز انجام دهد.پیاژه مدعی است که همه ی کودکان باید از مراحل مشابه و با ترتیب مشابه عبور کنند ، گرچه سرعت عبور همه ی آنان یکسان نیست. به نظر او عامل زمان یکی از عوامل اساسی رشد شناختی و سایر جنبه های روان شناختی کودک است .پیاژه رشد شناختی کودک را از دو جنبه مورد بررسی قرار می دهد جنبه ی روانی – اجتماعی و جنبه ی روان شناختی. منظور او از جنبه ی روان شناختی آن جنبه از رشد است که به طور خود به خودی ، یعنی صرفاًدر طی زمان رخ می دهد . مثال : رشد هوش  درواقع این مراحل بیانگر آن است که کودکان و نوجوانان چگونه می اندیشند ودر هر مرحله ازرشد چه دگرگونیهای فکری و شناختی در آنان پدید می آید .

مرحله حسی –حرکتی:

تولد تا 2 سالگی منظور از حسی –حرکتی این است که کودکان ، در این مرحله ، از توانایی استفاده از حواس و اعمال خود برای درک جهان یپرامون استفاده می کنند. در این مرحله طرحواره های بقاء شی و کارکرد نمادین عمومی در کودک شکل می گیرد ،بقاءشیء ، توانای درک این مسئله است که اشیاء ،افراد در فضاو زمان وجود دارند ،حتی اگر نتوان آن ها را دید. کارکرد نمادین عمومی مشتمل بر آغاز زبان ، بازی و تقلید غیابی است . پیاژه در اثر نتایج برگرفته از پژوهش های خود ، مرحله ی حسی –حرکتی را به شش خرده مرحله تقسیم کرده است . که عبارتند از :

  اول : تولد تا 1 ماهگی (دوره غلبه ی بازتاب های شرطی مانند مکیدن ) در زمان تولد فردیت وخلق شیر خواراز طریق رفلکسهای فیریولوژی مکیدن *جستجو*کرفتن و گریه کردن ابراز میگردد.وقتی شیرخوار به علت گرسنگی گریه می کنندبا قرار دادن یک پستانک آنها احساس رضایت پیدا کرده و میخوابند.آنها این تجربه را حین دریافت ملاکهای شنوایی“بینایی:بساوایی تلفیق میکنند

دوم :1تا4 ماهگی (دوره جذب تجارب جدید وانطباق و طراحی ساختارهای جدید شناختی مانند شیشه به جای پستا نک وگرفتن اسباب بازی) در زمان تولد فردیت وخلق شیر خواراز طریق رفلکسهای فیریولوژی مکیدن *جستجو*کرفتن و گریه کردن ابراز میگردد.وقتی شیرخوار به علت گرسنگی گریه می کنندبا قرار دادن یک پستانک آنها احساس رضایت پیدا کرده و میخوابند.آنها این تجربه را حین دریافت ملاکهای شنوایی“بینایی:بساوایی تلفیق میکنند

سوم :4 تا8ماهگی (دوره درک علت و معلول های ساده و هماهنگی حواس بینایی و لامسه)  در این مرحله واکنشهای دوران نخستین تکرار شده و دوام پیدا میکند تا سبب پاسخ شود.نگه دشتن سر وچنگ زدن جای خود را به کشیدن بدن*تکان دادن اندامها*وایجادصداهای بلند میدهد. دراین مرحله سه فرایندجدید ازرفتارهای انسانی در کودک شکل میگیرد برایتقلید کردن کودک باید عملیات انتخاب راازوقایع اتفاقی تمایز دهد.در نیمه دوم سال اول زندگی کودک قادر است صداهاوژست های ساده را تقلید کند.دراین مرحله هرچه ساعت بیداری کودک بیشتر باشدبازی های حسی حرکتی را بیشتر فرا میگیرد. شیرخوار در 6ماهه اول زندگی معتقد است یک شیءتازمانی که دیده میشود وجود داردوپایداری اشیاءجزءاساسی برای ایجاد وابستگی بین کودک و والدین است وباعث بروزاضطرابناشی از جدایی والدین در سن 6تا8ماهگی میشود

چهارم :8 تا12 ماهگی (دوره درک بسیار ساده ازمفهوم زمان و دوره ی درک بقای شی ء)  مثال : نوزادی که گریه می کند تا کسی او را بلند کند وقتی صدای پای پدرش را در راهروی منتهی به اتاقش می شنود ساکت می شود. او می داند که بیش از چند ثانیه ی دیگر تا آرامش او فاصله نمانده است.

پنجم : 12 تا 18 ماهگی ( دوره ی آغاز تجربه کردن جهان خارج و دستیابی به اولین تجارب حل مسئله و افزایش تقلیداز سایرین. مثال کودکان وسایل را پرت می کنند،گاز می گیرند ،لجاجت می ورزند ،اشیاء می شکنند ، صرفاً برای اینکه ببینند چه اتفاق می افتد.

ششم :( 18 تا 24 ماهگی (دوره ی آغاز فکرکردن ، ایجاد تصور اشیاء در ذهن خود ودستیابی به راه های جدید برای حل مسأله .

مرحله پیش عملیاتی : 2تا 7 سالگی علت نامگذاری این مرحله به پیش عملیاتی آن است که کودکان دراین مرحله هنوز قادر به تفکر عملیاتی یا تفکر منطقی نیستند . در این مرحله زبان کمک زیادی به رشدشناختی کودک می کند و او را قادر می سازد تا پدیده ها و امور مختلف را به طور نمادی مورد بررسی قرار داده و مفاهیم مختلف را بشناسد . توانایی استفاده از نمادها واندیشیدن بر اساس آنها کارکرد نشانه شناختی نام گرفته است به طور مثال کلمه « صندلی »یا تصویر یک صندلی برای بازنمایی یک صندلی است که عملاً موجود نیست .

ویژگی های این مرحل :

خودمداری :  یعنی کود نمی تواند به دیدگاه مشخص دیگری توجه کند . او کلمات را براساس تجارب خود تفسیر می کند وبه کارمی برد و هنوز نمی داند کودکان و نوجوانان دیگر ، که تجارب متفاوتی دارند ، احتمالاً می توانند تصورات متفاوتی داشته باشند .

جاندارپنداری :  نسبت دادن خصوصیات موجودات زنده به اشیاء .مثال کودک چهارساله ای که فکرمیکند «ماه به پشت ابرها می رود که بخوابد»جاندار پنداری تفکر خود را به نمایش می گذارند ناتوانی در نگهداری ذهنی به رغم ایجاد تغییر در شکل ظاهری یا وضع مکانی یک شیء اگر چیزی به آن اضافه یا چیزی از آن کاسته نشود در مقدار واقعی آن تغییری ایجاد نمی شود

3) مرحله عملیات عینی( از هفت تا یازده سالگی )

  در این مرحله کودک ، توانایی انجام اعمال منطقی را دارد ، اما با امور عینی و محسوس نه با امور فرضی و پدیده های انتزاعی . به عنوان مثال ، اگر این مسئله برای کودک طرح شود که : اگر رنگ موی پریسا از زهرا روشن تر است و رنگ موی پریسا از مریم تیره تر است رنگ موی چه کسی از همه تیره تر است ؟ کودک دوره عملیات محسوس بدون دیدن این سه نفر در کنارهم قادر به حل مسئله نخواهد بود اما اگر این سه نفر در کنار یکدیگر و به طور محسوس برای او قابل رویت باشد جواب صحیح خواهد بود.

در این مرحله ، کودک نیازی به انجام اعمال کوشش و خطا ندارد و می تواند اعمال را پیش بینی کند و نتایج را از پیش حدس بزند . به عنوان مثال ، می تواند آ نسوی ماه را تصور کرده و پاسخ دهد که تفاوتی با قسمت قابل مشاهده ما ندارد کودک که دراین مرحله به درک مفاهیم بقاء ماده ، عدد ، وزن ، حجم و غیره دست می یابد. منظور از مفهوم بقاء این است که علی رغم ایجاد تغییر در شکل ظاهری یا وضع مکانی یک شیء اگر چیزی به آن اضافه نشود یا چیزی از آن کاسته نشود ، در مقدار واقعی آن تغییری ایجاد نمی شود.

درک مفهوم بقاء از سوی کودک مستلزم تسلط بر اصول منطقی زیراست.

الف) این همانی :

   این اصل مبین آن است كه تغییرات ظاهری اشیاء در مقدار واقعی آنها تغییری ایجاد نمی كنند . و كمیت یك شی در اشكال مختلف همان است كه در ابتدا بوده ، برای مثال در آزمایش ظروف ، كودكی به مفهوم بقا مایع از ظرف ب به ظرف ج نه چیزی به آن اضافه شده و نه چیزی در آن كم شده است ( علی رغم تفاوت شكل ظاهری هر دو ظرف ) پس مقدار آن تغییری نكرده و مساوی با مایع ظرف الف است .

  ب ) اصل بازگشت پذیری :

  اگر شیء تغییر شكل یافته را به حالت قبلی اش برگردانیم ، معلوم می شود كه در آن تغییری ایجاد نشده است . برای مثال اگر مایع ظرف ج را به ظرف ب برگردانیم همان مقدار اولیه به دست خواهد آمد

ج ) اصل جبران :

بنابر این اصل در تغییر شكل اشیاء یك مورد ، مورد دیگر را جبران می كند . برای مثال گرچه ارتفاع مایع درون ظــرف « ج » كمتر از ارتفاع مایع داخل ظرف « الف »است اما به همان نسبت پهنای مایع درون ظرف « ج » بیش از پهنای مایع درون ظرف« الف » است ، بنا بر این با هم برابرند . كودك به طور معمول در 6 الی 7 سالگی به مفهوم بقاء عدد و طول و مایع دست می یابد و به مفهوم بقا ماده و فاصله در سن 7 الی 8 سالگی ب )مفاهیم بقای سطح در 9 الی 10 سالگی و بقای حجم بین 11 تا 12 سالگی دست می یابد . كودك در مرحله عملیات محسوس علاوه بر درك مفهوم بقا ، توانایی سلیقه بندی كردن ، ردیف كردن و كار با اعداد را نیز به دست می آورد « سیف 1371 صفحات 181 تا 185 »

4- مرحله تفكر انتزاعی(عملیات صوری 11 سالگی به بعد)

در آخرین مرحله رشد ذهنی كودك به تدریج توانایی تفكر بر حسب امور انتزاعی را كسب می كند و بر قوانین منطق صوری و منطق ارسطویی مسلط می شود . اندیشه های فرد علاوه بر اشیاء محسوس ، موارد احتمالی و فرضی را نیز شامل می شود . لذا فرد قادر به فرضیه سازی و استدلال قیاسی می شود . یعنی می تواند به طرح فرضیه بپردازد و بدون نیاز به مراجعه به اشیاء محسوس به وارسی فرضیه خود اقدام كند . در مرحله قبلی « عملیات محسوس » كودك بر حسب واقعیات عینی و موجود می اندیشد به عنوان مثال ، چون فیل بزرگتر از سگ و سگ بزرگتر از موش است می تواند نتیجه بگیرد كه فیل از موش بزرگتر است . اما نمی تواند فرض كند كه اگر موش بزرگتر از سگ و سگ بزرگتر از فیل باشد پس موش بزرگتر از فیل است . زیرا تنها بر حسب واقعیات عینی و موجود می اندیشد . اما اندیشه نوجوان « مرحله تفكر انتزاعی » فرضیات و امكانات را نیز شامل می شود . نوجوان با تصور دنیایی بهتر از آنچه هست به انتقاد از وضع موجود می پردازد . كودكان مرحله ی عملیات محسوس واقع گرا و سازگارند . اما نوجوانان مرحله تفكر صوری آرمانگرا و غالباً ناسازگارند .

کهلبرگ

لاورنس کهلبرگ، ، با اصلاح و توسعه کار پیاژه، نظریه جدیدی ارائه کرد که به توصیف رشد استدلال اخلاقی می‌پردازد. پیاژه یک فرایند دو مرحله‌ای را برای رشد اخلاقی تشریح کرد در حالی که نظریه رشد اخلاقی کهلبرگ، شش مراحله در داخل سه سطح مختلف را در نظر می‌گیرد. کهلبرگ نظریه پیاژه را توسعه داد و عنوان کرد که رشد اخلاقی یک فرایند مداوم است که در سراسر دوره عمر اتفاق می‌افتد. کولبرگ نظریه خود را بر پایه تحقیقات و مصاحبه‌هایی که با گروه‌هایی از نوجوانان و جوانان انجام داده بنا کرده است. تعدادی محظورات اخلاقی به بچه‌ها عرضه شده و سپس با آن‌ها مصاحبه به عمل آمده تا استدلال‌هایی که در پس قضاوت‌های آنان در مورد هر سناریو قرار دارد، تعیین گردد. آنچه در زیر می‌آید یک نمونه از محظورات اخلاقی ارائه شده توسط کهلبرگ است: «زنی به خاطر ابتلا به نوع خاصی سرطان در حال مرگ است. تنها یک دارو وجود دارد که پزشکان فکر می‌کنند ممکن است جان او را نجات دهد. این دارو به تازگی توسط داروسازی ساخته شده است. هر چند ساختن دارو پرهزینه بوده امّا داروساز قیمتی معادل 10 برابر هزینه ساخت برای آن در نظر گرفته است. مثلاً فرض کنید 200 دلار صرف ساختن آن کرده و 2000 دلار آن را به فروش می‌رساند. شوهر زن بیمار به هر کس که می‌شناسد برای قرض گرفتن مراجعه می‌کند امّا رویهم رفته موفق به جمع‌آوری بیشتر از 1000 دلار، یعنی نصف قیمت دارو نمی‌شود. او به داروساز می‌گوید که زنش در آستانه مرگ است و از او درخواست می‌کند که یا دارو را ارزانتر بدهد و یا به او اجازه دهد که بقیه پول آن را بعداً بپردازد. امّا داروساز موافقت نمی‌کند و می‌گوید من این دارو را کشف کرده‌ام و می‌خواهم از بابت آن پولدار شوم. سرانجام مرد از قانع‌کردن داروساز ناامید می‌شود و شبانه به داروخانه دستبرد می‌زند و دارو را برای زنش می‌دزدد. آیا آن مرد باید این کار را می‌کرد؟» کهلبرگ به پاسخ این سوال در مورد این که مرد کار درستی کرده است یا خیر زیاد علاقه‌مند نبود بلکه آنچه برای او جالب بود «استدلال‌هایی» بود که در پشت تصمیمات شرکت‌کنندگان در این نظرخواهی قرار داشت. کهلبرگ پاسخ‌های دریافت شده را در قالب مراحل مختلف استدلال، رده‌بندی کرد.

سطح 1- اخلاق پیش‌قراردادی

مرحله 1- اطاعت و تنبیه

نخستین مراحل رشد اخلاقی در بین نوجوانان و جوانان مشترک است. در این مرحله، بچه‌ها قوانین را ثابت و مطلق می‌انگارند. اطاعت از قوانین بسیار مهم است زیرا باعث جلوگیری از تنبیه می‌شود.

مرحله 2: فردگرایی و مبادله

در این مرحله، نقطه نظرات فردی و قضاوت بچه‌ها برپایه چگونگی بر آورده ساختن نیازهای فردی قرار دارد. مثلاً در مورد داستان قبلی، بچه‌ها می‌گفتند که بهترین کار، کاری بود که به بهترین وجه نیازهای همسر زن بیمار را برآورده می‌کرد. تقابل، تنها در صورتی که در خدمت علائق شخصی فرد باشد امکان‌پذیر است.

سطح 2- اخلاق قراردادی

مرحله 3: رواط میان فردی

این مرحله بر زندگی مطابق نقش‌ها و انتظارات اجتماعی تمرکز دارد. همرنگی با جماعت «خوب» جلوه‌گر شدن و ملاحظه تاثیر تصمیمات بر روابط، مورد تاکید قرار می‌گیرد.

مرحله 4: حفظ مرتبه اجتماعی

در این مرحله از رشد اخلاقی، انسان‌ها به هنگام قضاوت کردن جامعه را به صورت کلّی در نظر می‌گیرند. تمرکز اصلی بر حفظ قانون، پیروی از مقررات، انجام وظیفه و احترام به مافوق است.

سطح 3- اخلاق پس‌قراردادی

مرحله 5: قراردادهای اجتماعی و حقوق فردی

در این مرحله، انسان‌ها شروع به در نظر گرفتن ارزش‌ها، عقاید و باورهای متفاوت سایر مردم می‌کنند. قوانینی برای حفظ یک جامعه اهمیت دارند امّا افراد جامعه باید این استانداردها و چهارچوب‌ها را قبول داشته باشند.

مرحله 6: اصول همگانی

آخرین سطح از استدلال اخلاقی کهلبرگ بر پایه اصول اخلاقی همگانی و استدلال انتزاعی قرار دارد. در این مرحله، انسان‌ها از این اصول که ملکه ذهن‌شان شده است پیروی می‌کنند، حتی اگر با قوانین و مقررات تناقض داشته باشند.

انتقادهایی بر نظریه رشد اخلاقی کهلبرگ

آیا استدلال اخلاقی لزوماً به رفتار اخلاقی منجر می‌شود؟ نظریه کهلبرگ به تفکّر اخلاقی می‌پردازد در حالی که بین دانستن این که چه کار باید بکنیم و اعمال واقعی ما اختلاف زیادی وجود دارد. آیا عدالت، تنها جنبه استدلال اخلاقی است که باید در نظر گرفت؟ نظریه کهلبرگ بر مفهوم «عدالت» به هنگام تصمیم‌گیری‌‌های اخلاقی، تأکید بیش از اندازه‌ای دارد. در حالی که عوامل دیگر نظیر دلسوزی، ترحّم، مواظبت و سایر احساسات میان فردی می‌توانند سهم مهمی در استدلال اخلاقی داشته باشند. آیا نظریه کولبرگ تأکید بیش از اندازه‌ای بر فلسفه غربی دارد؟ فرهنگ‌های فردگرا بر حقوق فردی تأکید دارند در حالی که فرهنگ‌های جمع‌گرا بر اهمیت جامعه تاکید می‌ورزند. فرهنگ‌های شرقی ممکن است نظرگاه‌های اخلاقی متفاوتی داشته باشند که نظریه کهلبرگ آن‌ها را به حساب نیاورده است.

اريكسون 

نظريه ي اريكسون : 

اریکسون، یکی از روان‌کاوانی است که معمولا به روان‌شناس خود((Ego-psychologist معروف‌اند. روان‌شناسان خود، برای فعالیت و کارکرد "ایگو" که در فارسی به "خود" ترجمه شده است، اهمیت زیادتری قایلند. اریکسون نیز مانند دیگر روان‌شناسان خود، توجه خویش را به فعالیت ایگو معطوف ساخت و برای "نهاد" و "فراخود" اهمیت کمتری قایل بود   اریکسون که به شیوه فرویدی آموزش دیده بود، رویکردی را در شخصیت گسترش داد که به طور قابل ملاحظه‌ای گسترده‌تر از رویکرد فروید بود، ضمن اینکه قسمت اعظمی از هسته اندیشه فروید را حفظ کرد.   فعالیت‌هایی که اریکسون در گسترش نظریه فروید انجام داد، اساسا سه وجه دارد.   نخست، او تا اندازه زیادی مراحل رشد فروید را بسط داد. در حالی که فروید بر دوران کودکی تاکید می‌کرد و معتقد بود که شخصیت تا سن 5 سالگی و یا حدود آن به طور کامل شکل می‌گیرد، اریکسون معتقد بود که رشد شخصیت در طول زندگی، از طریق مجموعه‌ای از هشت مرحله رشدی ادامه می‌یابد. هر کدام از این مراحل، از طفولیت تا پیری، حاوی یک بحران است که باید حل شود. در هر مرحله، یک تعارض وجود دارد که حول یک نحوه رویارویی سازگارانه یا ناسازگارانه با مشکلات آن دوره، تمرکز یافته است. شکست در یک مرحله می‌تواند به فشار روانی و اضطراب در همان مرحله و رشد کند در مرحله بعد منجر شود.   دومین تغییری که اریکسون در نظریه فروید به عمل آورد، تاکید بیشتر بر "خود" در مقایسه با "نهاد" بود. در دیدگاه اریکسون، خود، بخش مستقلی از شخصیت است و به واسطه نهاد و یا تحت تسلط آن نیست. علاوه بر این، خود نه تنها به وسیله والدین، بلکه به وسیله محیط اجتماعی و تاریخی فرد تحت تاثیر قرار می‌گیرد.    سومین اصل بسط‌ یافته فرویدی، اعتقاد اریکسون به تاثیر فرهنگ، اجتماع و تاریخ بر شکل‌گیری کل شخصیت بود. انسان‌ها به طور کامل، تحت تاثیر نیروهای زیست‌شناختی که در دوران کودکی فعال هستند، قرار نمی‌گیرند.   اریکسون می‌گفت، فروید از اهمیت تجارب کودکی در جریان پرورش و روابط اجتماعی و نیز عوامل فرهنگی موثر بر رشد "خود" غافل مانده و به آن کم‌توجهی کرده است. او پاسخگویی صحیح به مشکلات حاصل از تعاملات اجتماعی کودک را ضامن رشد روانی آینده کودک می‌دانست و معتقد بود شکست در تعاملات اجتماعی، در هر مرحله یا دوره‌ای از رشد، از مهمترین موانع به شمار می‌رود.      برخلاف پياژه كه بر رشد شناختي تأكيد دارد , اريكسون بر ابعاد عاطفي و اجتماعي رشد تكيه ميكند . شايد بتوان نظريه ي پياژه در رشد شناختي و نظريه ي اريكسون در رشد عاطفي و اجتماعي را مكمل يكديگر دانست , زيرا هريك از آن ها يك جنبه ي مهم از ابعاد روان شناسي را مورد بررسي قرار داده اند . خود اريكسون نيز در يكي از مصاحبه هايش , يافته هاي خويش را با تحقيقات پياژه مربوط كرده و گفته است گويي آنان يك فرش را از دو سوي مختلف مي بافته اند. پژوهش ها و نوشته هاي اريكسون , تحليل رواني را گسترش داد و آن را با زمينه هاي مهم ديگر مانند مردم شناسي فرهنگي و روانشناسي و رشد كودك و مطالعه تاريخي انسان و ادبيات و هنر در هم آميخته است . نوشته هاي اريكسون مانند روانكاوان , همراه با توصيف و تبيين هاي موردي است كه درباره ي كودكان , نوجوانان و بزرگسالاني كه داراي مسائل و مشكلات عاطفي و رواني داشتند , صورت گرفته است , اريكسون معتقد است كه ((من)) علاوه بر نقش واسطه اي كه بين (( نهاد)) و ((من برتر)) دارد , داراي يك عملكرد شناختي ارثي است . به اين علت اريكسون را از جمله ي ((روانشناسان من ))  به حساب مي آورند . به نظر او هر پديده ي رواني را بايد در سايه ي ارتباط متقابل بين عوامل زيستي و معيارهاي رواني و اجتماعي , حتي تجربه هاي شخصي مورد مطالعه قرار داد .

ويژگي هاي بارز ديگر نظريه ي اريكسون عبارتند از :

مطالعه ي رشد انسان در تمام عمر او ؛

تمركز بر انسان سالم ,نه انسان بيمار ؛

توجه به اهميت احساس هويت در انسان ؛

كوشش براي آميختن يافته هاي تجربي و باليني با بينش تاريخي و فرهنگي به منظور توجيه بهتر شخصيت انسان . محور نظريه ي ((رشد من)) در انسان مطابق نظريه ي اريكسون اين است كه رشد و تكامل هر فرد يك رشته مراحل مشخص و جهان شمول دارد كه درتمام افراد بشر موجود است . اصل حاكم بر اين جريان  اپي ژنتيك نام دارد ؛ يعني نخست شخصيت انسان , براساس مراحل از پيش تعيين شده و استعدادهاي او رشد مي كند .

  مفاهيم اساسي نظريه ي اريكسون

1. اصل اپي ژنتيك :

اصل اپی‌ژنتیک که محور اصلی نظریه اریکسون است، اشاره به این دارد که رشد و تکامل تمام انسان‌ها در قالب سلسله مراحل مشخص و جهان‌شمولی صورت می‌گیرد.    اصل اپی‌ژنتیک نشان می‌دهد که، رشد در مراحل متوالی روی می‌دهد و برای پیشرفت همواره رشد، هر مرحله باید به طور رضایت‌بخش حل و کامل شود. طبق این مدل اگر مرحله‌ای خاص از رشد به طور موفقیت‌آمیز حل نشود، تمامی مراحل بعدی ناسازگاری جسمی، شناختی، اجتماعی یا هیجانی را نشان خواهد داد.

  اریکسون این اصل را به شکل زیر تعریف کرده است:

1- شخصیت انسان بر گام‌های از پیش‌ تعیین شده و بالقوه‌ای استوار است. این گام‌ها او را برای آگاهی یافتن و ایجاد ارتباط متقابل با عوامل اجتماعی گسترده و مختلف تحریک می‌کنند.

2- اجتماع به نحوی ساخته شده است که بتواند گنجایش‌ها و گرایش‌های بالقوه شخصیت را شکوفا سازد و از آن‌ها محافظت کند و ایجاد شرایط زمانی و مکانی لازم را تا حد ممکن سرعت بخشد.

2. سلامت رواني :

انسان در هر يك از مراحل رشد با يك بحران رواني اجتماعي روبروست چگونگي حل كردن اين بحران ها اساس نظريه ي اريكسون را تشكيل مي دهد در صورتيكه فرد اين بحران ها را حل كند اين امكان را مي يابد و با مسائل بزرگتر رواني درگير شود و سلامت رواني خود را تأمين كند . سلامت روان در حل بحران است در غير اينصورت سلامت رواني او به خطر مي افتد .

3. ابعاد مورد مطالعه ي هر فرد : هر فرد عضو سه جهان است , جهان زيستي , رواني, اجتماعي و اريكسون هويت فرد را از اين سه جنبه بررسي كرده است .

4. بحران چيست :  يك نقطه ي عطف در هر مرحله از رشد هم دشوار است و هم غلبه برآن وجود دارد ( يك جزء منفي و يك جزء مثبت ) بحراني زماني است كه رشد رواني ,عاطفي , زيستي و اجتماعي با هم هماهنگ نباشند . بحران جنبه ي مرضي ندارد تنها نشانه ي يك نوع حساسيت و يا شكست پذيري است كه از عدم تعادل ناشي مي شود و جزء مثبت , سازنده موجب رشد و تكامل مي شود , جزء منفي, مخرب موجب اختلال در رشد مي شود . 

5. من : عنصر اساسي تحول شخصيت در اين نظريه است رشد را در طول زندگي مورد توجه قرار مي دهد ولي براي نوجواني اهميت خاصي قائل است .

6. يگانگي :  انسجام عملي نيازها , انگيزه ها و الگوهاي واكنشي مشخص و افراد براي رسيدن به يكپارچگي (جدايي خود از ديگران )بايد جامعه را بشناسد و بر شخصيت سالم تأكيد كنند .

7. خود شكوفايي:   عبارت است از حل تعارضات و كسب تجربه هاي مطلوب اجتماعي كه كيفيت زندگي را بالا ببرد .

8. هويت :  سازه رواني اجتماعي كه شامل تمامي عقايد , طرز فكرها و عواطف مي باشد و مستلزم تعامل بعد رواني و اجتماعي فرد است و افراد براي اينكه سالم باشند بايد بر جامعه رشد شخصيت , وحدت عملكردها , توانايي هاي خود و درك صحيح از جهان پيرامون داشته باشند .

هويت به شكل هاي زير ظاهر مي شود :

الف – هويت توفيق : براساس ديدي كه او نسبت به خودش دارد و ديدي كه ديگران نسبت به دارند و ديدي كه او نسبت به ديگران در مورد خودش دارد حاصل مي شود .

ب- هويت زودرس : تثبيت زودرس تصور يا ديد فرد از خودش مي باشد .

ج- هويت ديررس :  تثبيت ديررس تصور يا ديد فرد از خودش مي باشد .

د- هويت انحرافي: هويتي مغاير با ارزش هاي جامعه كه او در آن زندگي مي كند .

و- آشفتگي نقش يا سردرگمي نقش : هرگاه نظرها و ارزشهاي والدين با ارزش ها و نظريه هاي همسالان ديگر مهم در زندگي فرد متفاوت باشد سردرگمي نقش بوجود مي آيد .

9.   خود : هيئت سازمان يافته از ادراكات , افكار , تصورات فرد نسبت به خويشتن كه در برخورد متقابل با محيط و آگاهي از خويش تشكيل مي شود اين همان من و مرا است كه فرد بكار مي برد. 

مراحل رشد رواني _ اجتماعي نظريه اريكسون :

  اریکسون برای توصیف رشد در تمام دوران، یک سلسله مراحل هشت‌گانه را پیشنهاد کرده است. وی این مراحل را روانی – اجتماعی نامید، چون معتقد بود که رشد روانی افراد به ارتباط اجتماعی تشکیل شده در دوره‌های مختلف عمر آن‌ها بستگی دارد. چهار مرحله اول نظریه وی، تا اندازه‌ای شبیه مراحل دهانی، مقعدی، آلتی و نهفتگی فروید هستند، ولی اریکسون بر خلاف فروید که بر جنبه جنسی مراحل توجه داشت، بیشتر بر مولفه‌های روانی – اجتماعی این مراحل توجه داشت.   این مراحل از نظر زمانی ثابت نیستند و دارای رشد مستمرند. هر چند مرحله‌ای خاص ممکن است در زمانی خاص مسلط باشد، امکان دارد شخص مسایلی را از مرحله‌ای به مرحله بعدی منتقل سازد یا تحت استرس شدید به طور نسبی یا کامل به مرحله قبلی عقب‌نشینی کند.   هر یک از این مراحل با یک یا چند بحران درونی همراه هستند، بحران‌هایی که نقاط عطف تلقی می‌شوند و دوره‌هایی که شخص در حالت افزایش آسیب‌پذیری است   اریکسون معتقد بود که هر فرد، هر یک از این بحران‌ها را باید چنان موفقیت‌آمیز طی کند که برای انجام تکلیف روانی – اجتماعی مرحله بعد آماده باشد.   به عقیده اریکسون این بحران‌ها و تعارض‌ها دارای یک جزء مثبت و یک جزء منفی می‌باشند که یکی سازنده و موجب رشد شخصیت و دیگری مخرب و موجب اختلال رشد می‌شود.   بنا به نظر وی هشت قابلیت اساسی وجود دارد که متناظر با مراحل رشد است؛ هر کدام از این قابلیت‌ها تنها هنگامی ظاهر می‌شوند که بحران هر دوره به طور مطلوبی حل و فصل شود. چهار قابلیتی که ممکن است در کودکی ظاهر شوند، امید، اراده، هدفمندی و شایستگی هستند. وفاداری در نوجوانی و عشق، توجه و خرد در بزرگسالی آشکار می‌شوند. این قابلیت‌ها تا اندازه بسیار زیادی به یکدیگر وابسته‌اند و هیچ‌ کدام نمی‌توانند تا تحکیم کامل و مطمئن قابلیت قبلی گسترش یابند.   اريكسون رشد شخصيت و تكامل انسان را به هشت مرحله ي مجزا تقسيم مي كند .

بنابراين مراحل هشت گانه ي اريكسون در رشد رواني _ اجتماعي بشرح زير مي باشد :

1 - مرحله ي اول , دوره ي اميد - اعتماد در مقابل بي اعتمادي ( تولد تا 1 سالگي)

مرحله ى دهاني- حس رشد رواني- اجتماعي در طول  اولين سال زندگي ما رخ مي دهد , يعني زماني كه بسيار درمانده هستيم .كودك براي زنده ماندن ,امنيت و محبت , به طوركامل به مادر يا مراقبت اصلي خود وابسته است . در طول مدت اين مرحله دهان اهميت حياتي دارد . اريكسون نوشت,(( كودك از طريق دهان زنده است و با آن عشق مي ورزد)) تعامل بين مادر و كودك تعيين مي كند كه آيا كودك دنيا را با نگرش اعتماد خواهد ديد يا بي اعتمادي . اگر مادر به نيازهاي جسماني كودك پاسخ دهد و محبت و عشق و امنيت كافي براي او تأمين كند , از آن پس كودك شروع به پرورش حس اعتماد خواهد كرد و نگرش كه نظر كودك درباره ي خود و ديگران مشخص خواهد كرد . از طرف ديگر , اگر مادر رفتاري طرد كننده ,بي ثبات و بي توجه داشته باشد كودك نگرش بي اعتمادي را پرورش خواهد داد و مظنون , ترسو و مضطرب خواهد شد براي مثال , اريكسون معتقد بود كه مادري كه بعد از به دنيا آمدن كودك او را به بستگان يا مهد كودك مي سپارد , خطر بوجود آمدن بي اعتمادي در كودك را مي پذيرد . بنابراين همساني ,پيوستگي و هماني تجربه به اعتماد منجر مي شوند. بي كفايتي , ناهمساني , يا مراقبت منفي ممكن است عدم اعتماد را برانگيزاند. بچه ها اعتماد يا عدم اعتماد را از چگونگي برخورد جهان يا اطرافيان بخصوص مادر با نيازهاي آنها ياد مي گيرند.

2 - مرحله ي دوم, دوره ي قدرت اراده (- اتكاء به خود در مقابل شرم وترديد ( 1تا 3 سالگي)

در طول دومين و سومين سال زندگي , يعني مرحله ى عضلاني مقعدي2 اريكسون , كودكان به سرعت انواع توانايي هاي بدني و ذهني را پرورش مي دهند و مي توانند كارهاي بسياري را براي خودشان انجام دهند . آن ها به طور موثرتري شروع به برقراري رابطه با ديگران مي كنند و راه مي روند , بالا ميروند , هُل مي دهند , مي كِشند و اشياء را در دست نگه مي دارند و يا آن ها را رها مي كنند كودكان از اين مهارت هاي جديداً پرورش يافته احساس غرور مي كنند و دوست دارند تا حد امكان خودشان كاري را انجام دهند اريكسون معتقد بود كه از بين همه ي اين توانايي ها ,مهمترين آن  ها نگهداشتن و رهاكردن است او اين رفتارها را نمونه هاي نخستين تعارض هاي بعدي در رفتار و نگرش ها مي دانست. نكته ي مهم در طول اين مرحله , اين است كه كودكان براي اولين بار مي توانند از مقداري حق انتخاب بهره مند شوند تا نيروي اراده ي خود انگيخته شان را تجربه كنند . برخورد عمده اي كه بين خواست هاي والدين و كودك وجود دارد .معمولاً به آموزش توالت رفتن مربوط مي شود , يعني اولين مورد از تلاش جامعه براي تنظيم كردن نيازي غريزي. بنابراين در اين مرحله فرصت هايي براي خوب آزمودن مهارتها به راه و روش شخصي به خود مختاري يا استقلال مي انجامند. حمايت افراطي يا نبودن حمايت به ترديد درباره ي توانايي كنترل خويشتن و محيط منجر مي شود . كودكان مي آموزند اراده ى خود را بيازمايند , مشخصاً انتخاب كنند , خويشتن را كنترل كنند و در مقابل درخواستهاي جامعه از آزادي انتخاب برخوردار باشند.

3 - مرحله ي سوم , دوره ي هدف– ابتكار در مقابل احساس گناه و تقصير (3 تا 5 سالگي)

در اين مرحله توانايي هاي حركتي و ذهني در حال رشد مي باشند و كودكان قادر به انجام دادن كارهاي بيشتري براي خودشان هستند اكنون آن ها ميل نيرومندي به ابتكار عمل در بسياري از فعاليت ها دارند . ابتكار به شكل خيال پردازي نيز رشد مي كند و در ميل كودك به تملك والد جنس مخالف و در احساس رقابت با والد جنس موافق نشان داده مي شود .پس چگونه بايد والدين به اين فعاليت ها و خيال پردازي هاي  خود انگيخته واكنش نشان دهند ؟ اگر آن ها كودك را تنبيه كنند, كودك احساس گناه مزمني كه تمام فعاليت هاي خود انگيخته در سراسر زندگي را تحت تأثير قرار مي دهد پرورش خواهد داد. اما اگر والدين اين موقعيت را با عشق و همدلي هدايت كنند , كودك اين احساس را كه چه رفتاري مجاز است و چه رفتاري مجاز نيست را پرورش خواهد داد . از آن پس ابتكار كودك مي تواند به سوي هدف هاي واقع بينانه و هدف هايي كه از نظر اجتماعي تأييد مي شوند هدايت شود تا آمادگي لازم را براي رشد احساس مسئوليت و اخلاقيات بزرگسال كسب كند . در اين مرحله كودكان انجام فعاليت هاي تازه , لذت از پيشرفت هاي خويش و چگونگي رسيدن به مقاصد خود را ياد مي گيرند .بنابراين آزادي پرداختن به فعاليت ها و بكاربردن زبان و اظهار شناخت هاي تازه به ابتكار مي انجامند . محدوديت فعاليت ها و كوتاهي والدين در پاسخ دادن به نظرات و پرسش هاي كودكان به احساس گناه منجر خواهند شد .

4 - مرحله ي چهارم , دوره ي كفايت :سعي و كوشش در مقابل كهتري و حقارت (6 تا 11 سالگي)

در اين مرحله , كودك مدرسه را آغاز مي كند و در معرض تأثيرات اجتماعي جديدي قرار مي گيرد . از نظر زيستي تغييرات مهمي در كودك ديده نمي شود به همين جهت در اصطلاح تحليل رواني اين مرحله را مرحله ي كمون يا آرامش ناميده اند. حالت سكون اين دوره مقدمه ي طوفان هاي دوره ي نوجواني است ؛ با اين وجود در اين دوره پسران پرخاشجوتر و دختران پذيراتر هستند و دنياي كودك در اين دوره وسيع تر و پيچيده تر مي شود مدرسه و نظام اجتماعي آن به صورت يك جهان تازه براي او مطرح مي شود و دنياي همسالان به اندازه ي جهان بزرگسالان برايش اهميت پيدا مي كند . اينكه كودكان تا چه اندازه اي خود را در پروراندن مهارت هايشان خوب تلقي كنند , عمدتاً به وسيله ي نگرش ها و رفتارهاي والدين و معلمانشان تعيين مي شود. اگر كودكان سرزنش , مسخره يا طرد شوند , احتمالاً احساس حقارت و بي كفايتي را پرورش خواهند داد . از طرف ديگر , تحسين و تقويت , احساس شايستگي آن ها را پرورش مي دهد و آن ها را به تلاش و رشد ترغيب مي كند . پيامد بحران در هريك از اين چهار مرحله ي كودكي , بيشتر به افراد ديگر بستگي دارد تا به خودمان . حل آن بيشتر نتيجه ي آنچه بر كودك تحميل شده مي باشد تا آنچه كودك مي تواند انجام دهد . اگر چه ما از تولد تا 11 سالگي , استقلال روز افزون را تجربه مي كنيم , رشد رواني اجتماعي مان به مقدار زياد به رفتارها و نگرش هاي والدين و معلمان ما وابسته مي ماند . اما در چهار مرحله ي آخر رشد رواني اجتماعي , كنترل فزاينده اي بر محيط مان داريم . ما هشيارانه دوستان , همكاران, شغل و همسرمان را انتخاب مي كنيم ؛ با اينحال اين انتخاب هاي آگاهانه تحت تأثير ويژگي هاي شخصيتي قرار دارند كه آنها را در طول چهار مرحله ي اول رشد رواني اجتماعي , از تولد تا نوجواني پرورش داده ايم . اينكه ما در اين نقطه عمدتاً اعتماد , خودمختاري , ابتكار و سخت كوشي را نشان دهيم يا بي اعتمادي , ترديد , گناه و حقارت را , صرفنظر از اينكه تا چه اندازه اي ممكن است بعداً مستقل باشيم , بر روند زندگي ما تأثير خواهد گذاشت.  بنابراين اجازه دادن به كودك كه شخصاً كارهايي را انجام دهد و براي پيشرفتش در آنها مورد تمجيد و تحسين قرار گيرد به كوشا شدن و ساختن منجر مي شود . محدوديت فعاليت هاي كودك و انتقاد مداوم از كارهايي كه انجام مي دهد به احساس حقارت مي انجامد .

دوره ي نوجواني

  5 - مرحله ي پنجم , دوره ي وفاداري و دوستي– احساس هويت در برابر بي هويتي و بحران نقش (12 تااواخر نوجوانی)

مرحله اي كه در آن بايد با بحران هويت من خود مواجه شويم و آن را حل كنيم . در اين زمان خود انگاره امان را مي سازيم يعني , هماهنگي عقايدمان در مورد خودمان و آنچه ديگران درباره ي ما فكر مي كنند به صورت ايده آل , اين فرايند به تصويري هماهنگ و سازگار مي انجامد . شكل دادن و پذيرفتن هويتمان , كاري دشوار و پراضطراب است . نوجوانان بايد نقش ها و ايدئولوژيهاي مختلف را آزمايش كنند تا مناسب ترين آنها را تعيين نمايند . اريكسون پيشنهاد كرد كه نوجواني خلأيي بين كودكي و بزرگسالي است , وقفه ي رواني لازم است كه امكان زمان و انرژي را به آزمايش نقش و تصور آن مي دهد . افرادي كه با احساس هويت خود نيرومندي از اين مرحله بيرون مي آيند , براي روبروشدن با بزرگسالي به اطمينان و قطعيت مجهز هستند و برعكس آنهايي كه در رسيدن به هويت منسجم ناكام مي مانند دچار بحران هويت مي شوند , آنچه را كه اريكسون سردرگمي نقش ناميد يعني آنها نمي دانند كي و چه هستند , به كجا تعلق دارند , يا به كجا مي خواهند بروند . آن ها ممكن است از صحنه ي عادي زندگي , تحصيل , شغل و ازدواج كناره گيري كنند . اريكسون به تأثير بالقوه ي نيرومند گروه هاي همتا بر رشد هويت من در نوجواني اشاره نمود . به نظر اريكسون , معاشرت بيش از اندازه با گروه ها و فرقه هاي افراطي و متعصب يا همانند سازي وسواسي با شمايل فرهنگي عامه مي تواند رشد من را محدود كند . بنابراين بازشناسي شخصيت يك نفر , حتي در موقعيت هاي متفاوت و از سوي افراد مختلف به هويت جويي يا احساس هويت مي انجامد . ناتواني در برقراري روابط پايدار , مخصوصاً در نقش هاي جنسي و انتخاب شغلي به ابهام نقش منجر مي شود .

دوره ي بزرگسالي

  6 - مرحله ي ششم , دوره ي محبت و عشق– نزديكي و صميميت در مقابل كناره گيري و انزوا (21 تا 35 سالگي)

اين مرحله شروع بزرگسالي است در طول اين دوره از والدين و سازمان هاي والدين مانند مدرسه مستقل مي شويم و به عنوان بزرگسالاني پخته و مسئول شروع به كار مي كنيم . و با ديگران روابط صميمي برقرار مي كنيم و پيوند زناشويي ايجاد مي نماييم . اريكسون صميميت را به روابط جنسي محدود نكرد بلكه صميميت را به معني احساس نگراني و وفاداري , خود را بي پرده ابراز نمودن و هويت خود را با هويت ديگري يكي كردن بيان نمود . افرادي كه قادر به برقراري روابط صميمي در اوان بزرگسالي نيستند , احساس مي كنند منزوي هستند و تنهايي را ترجيح مي دهند چون از صميميت مي ترسند و آن را تهديدي براي هويت من خودشان مي دانند. بنابراين در مرحله ي ششم هم جوشي هويت با ديگري به صميميت منجر مي شود و روابط رقابت آميز و خصمانه با ديگري به انزوا و گوشه گيري مي انجامد . اشخاص جوان در اين مرحله مي توانند با ديگران روابط صميمي برقرار كنند ؛ يا گرفتار احساس گوشه گيري شوند و چنين تصور كنند كه در دنيا جز خويشتن كسي را ندارند .  

  7 - مرحله ي هفتم , دوره ي مواظبت– باردهي و بارآوري در مقابل ركود و بي حاصلي (35 تا 50 سالگي)

اين مرحله , مرحله ي پختگي و باليدگي است كه طي آن بايد فعالانه و به طور مستقيم به آموزش و هدايت كردن نسل بعدي بپردازيم . اين نياز از خانواده ي نزديك ما فراتر مي رود و نسل هاي آينده و نوع جامعه اي كه در آن زندگي خواهيم كرد را شامل مي گردد منظور از باروري علاوه بر جنبه ي شغلي آن , عبارت از علاقه ي انسان به توليد و تحويل نسلي نو و كوشش در اين راه است . و منظور از بي حاصلي آن است كه مسئوليت لازم در پرورش فرزندان وجود نداشته باشد و شخص , خود را به زندگي شخصي و علاقه هاي خود محورانه سرگرم كند . بحران اين دوره وقتي است كه ديگران اهميت خود را از دست بدهند و فرد نسبت به آنان بي تفاوت شود و نسبت به خواسته ها و رفاه فردي خود اشتياق شديد پيدا كند . افرادي كه دچار اين بحران هستند , به جز خود و خواسته هاي خود , براي هيچ كس و هيچ چيز اهميتي قائل نيستند . اين افراد كم كم ((غناي دروني)) را از دست مي دهند و به ((فقر دروني)) گرفتار مي شوند و به عضو غير مفيدي در جامعه تبديل مي شوند بحران اين مرحله را بحران ميانسالي مي نامند و به واسطه ي آن شخص احساس پوچي  بي حاصلي و بي هدفي مي كند ؛ اگرچه ممكن است در ظاهر جلوه ي ديگري داشته باشد .

8 - مرحله ي هشتم , دوره ي عقل– يكپارچگي و يگانگي خود در مقابل سرخوردگي (از 50 سالگي به بعد)

در طول مرحله ي آخر رشد رواني- اجتماعي , يعني باليدگي و پيري , ما با انتخاب بين انسجام من يا نااميدي مواجه مي شويم , نگرش هايي كه شيوه ي ارزيابي ما از كل زندگيمان را تحت تأثير قرار مي دهند . در اين زمان تلاش هاي عمده ي ما در حال اتمام يا نزديك به اتمام هستند . اين مرحله زمان تأمل , زمان بررسي كردن زندگي مان و ارزيابي نهايي آن است . اگر با احساس رضايت و خرسندي به گذشته نگاه كنيم , معتقد باشيم كه به طور شايسته با پيروزيها و شكستهاي زندگي كنار آمده ايم پس به ما مي گويند من منسجمي داريم و برعكس اگر ما زندگي خود را با احساس ناكامي , خشمگين از فرصتهاي از دست رفته , و متأسف از اشتباهاتي كه نمي توانند اصلاح شوند بازنگري كنيم , پس احساس نااميدي خواهيم كرد . به نظر اريكسون , فقط در سن پيري , رشد و تكامل واقعي و خردمندي اصيل پديد مي آيد و اين خردمندي را كساني دارند كه به كمال ((من)) رسيده اند . بنابراين پذيرفتن وضع زندگي خويش به احساس كمال و تعادل شخصيت منجر مي شود و احساس از دست دادن فرصت ها به نااميدي مي انجامد .

تصوير اريكسون از ماهيت انسان :

اريكسون نظري خوشبينانه درباره ي ماهيت انسان دارد و معتقد بود همه ي افراد به كسب اميد , هدف و خردمندي موفق نمي شوند , ما همگي توان رسيدن به اين هدفها را داريم . هيچ چيزي در طبيعت ما , نمي تواند مانع از انجام اين كار شود . ما توان آنرا داريم كه به صورت هشيار , رشد خود را طول زندگيمان هدايت كنيم . ما صرفاً محصول تجربيات كودكي نيستيم ؛ اگرچه در مدت چهار مرحله ي اول رشد , از تولد تا بلوغ جنسي , كنترل كمي داريم , استقلال روزافزون و توانايي فزاينده براي انتخاب كردن شيوه هاي پاسخ دهي به بحرانها و درخواست هاي جامعه را كسب مي كنيم . تأثيرات كودكي اهميت دارند , اما رويدادهاي مراحل بعدي مي توانند تجربيات ناگوار اوليه را خنثي كنند . نظريه ي اريكسون فقط به طور جزئي جبرگرايانه است . در طول چهار مرحله ي اول , تجربياتي كه از طريق والدين , معلمان , گروههاي همسال و فرصتهاي مختلف با آنها مواجه مي شويم , به طور عمده خارج از كنترل ما هستند . اراده ي آزاد مي تواند بيشتر در مدت چهار مرحله ي آخر پرورش يابد , هرچند كه انتخاب هاي ما تحت تأثير نگرشها و نيرومندي هايي قرار مي گيرند كه در طول مراحل پيشين آن ها را ساخته ايم در مجموع اريكسون  معتقد بود كه شخصيت بيشتر تحت تأثير يادگيري و تجربه قرار دارد تا وراثت .. هدف نهايي و درجه ي اول ما پرورش دادن هويت من مثبتي است كه تمام نيرو هاي بنيادي را در مي گيرد .